دیروزها یکی را دوست می داشتیم
این روزها دلمان برای کسی تنگ است...
مجتبی معظمی
------------------------------
رسم زندگی اینست.
یک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهایی
به همین سادگی
او رفته است...
رابی نویل
---------------------------
افسوس
دوستش داشتم
و هرگز باورم نبود
که این نیز
مثل هر چیز دیگر
خواهد گذشت
و از شیرینی عشق
تنها رایحه ای تلخ
در جان من باقی خواهد ماند
کریستیانا روزتی
---------------------------------
سلام دوستای گلم...
انقدر دلم براتون تنگ شده بوووووووووووووووووووووووود که نگو...
خیلی وقت بود فرصت نکرده بودم...اما بالاخره اوووووووووووووووومدم
راستش روزای دانشگاه یکی یکی دارن میگذرن بی هیچ بازده و هدفی؟!!!!!
خیلی وقته خبری ندارم ازتون اما خب به هر حال هرچی باشه دیگه سمپادی نیستم هر چند همیشه هستم...
این روزا که از زیادی تمرینات و پلانهای مهندس سراجی و مهندس غفوری جونی برامون نمونده و بخاطر ماکت های خانم مهندس عموییان دستمون ترک برداشته و کتک خوردیم برای پروژه مهندس فروغی...آهاااااااااااااان همینه...
پروژه مهندس فروغی :یک پاور پینت و توضیح یک المان شهری منم پروژه ام پل عابر پیاده بود...
دوربین به دست...تو خیابون...
پلان یک...برداشت اول...اکشن
شایان ۲تا دوربین رو گردن یکی هم تو دستش ساعت ۱۲.۳۰ تو هراز...دنبال سوژه عکاسی...
پلان ۲...برداشت اول...اکشن...
شایان برای تکمیل کارش از ۲تا دختر که از خیابون دارن رد میشن عکس میگیره...لنگه کفشی به سر شایان می خوره...شایان غش می کنه...بهوش میااااااااااد میبینه یک آقایی با قد ۲ متر و کمر بند به دست بالا سرشه :مرتیکه پفیوز...پسره ی ...(؟!!)خجالت نمی کشی از ناموس مردم عکس میگیری بزنم دهنت رو آسفالت کنم؟!؟
شایان با گریه : آقا بخدا پروژه داریییییییییییییم...
مرد :بی شرف حالا باس بیایی از دختر من عکس بگیری؟!؟!؟!؟؟!هیچکی دیگه مگه نیست از دختر من و دوستش عکس میگیریییییییییی؟!!!؟! ((اما ره بکوش راحت هاکن دیگه !!اتی گنه انگار ونه کیجا ره خش هدامی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!))
شایان با خودش فکر می کند :اااااااااه !؟!!!!شانس مارو باش...از یکی عکس گرفتیم باباش اینجا بود...دهنش سرویس...
بالاخره با زاری مرد شایان رو رهااااا می کنه...
دفعه بعد هم یه دختر پسره رو بالا پل عابر شایا خفت می کنه...÷سر با سرعت به سمت شایان میاد...شایان شانس میاره طرف آشنا در میاااااااااااد؟!!!!!یوهوووووووووووووووووو....این دفعه کتک نخورد بلکه با خواهش تونست چند تا عکس دیگه هم ازشون بگیره؟!!!!!پل عابر پیاده هم مکانه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
میبینین چه مشکلاتی داریم دیگه...
۵ شنبه رفتیم تهران با استاد فروغی و استاد خانم عموییان...استاد عموییان یک تیپی زده بودن که نگو و نپرس...شلوار لی طوسی و خیلی باحال کلا تیپشون...ما که حال کردیم استادمون انقدر باحاله...دمشون گرم...بهترین استادمون هستن خداییش............اییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش؟!!!!؟!؟!؟!!؟!
انقدر مازندرانی بازی در اوردیم...همه لهجه گرفتیم مازندرانی خفن...تو ون راننده تهرانی غش کرد انقد تابلو می حرفیدیم...شیدا هم که تهرانیه کلی می خندید...پیاده که شدیم مائده رفت بالا شن ها بلند بلند شروع کرد مازنی حرفیدن ((الووووووووو...سلام مادررررررررر خوبیییییی...خش گذنهههههههههههه!!!!!!!!!!!!!!!)) واااااااااااااااااااااااااای مردم نیگامون می کردن...انقد خندیدیممممم که نگو نه؟!!!!!!!!!!!!
اول رفتیم موزه ایران باستان...وای انقدر حال داد...خیلی توپ بود...اکیپ ما که تشکیل می شد از کسایی که اسم نمی برم(؟!؟!!!!)میرفتیم سر هر اثری من مثل تور گایدر ها شروع به توضیح دادن می کردم...بعضی اوقات هم چند نفر دیگه میومدن کنارمون گوش میدادن؟!!!!بیچاره ها فکر می کردن چیزی حالیمه؟!!!!؟!!!!!!!!! هه!!!بعدشم که رفتیم تالار منشور...واااااااااااای انقدر توپ بووووووووود...تموم که شد دیدم یهو بچه ها میگن شایان دستمال میخوای؟!؟ من با تعجب نیگاشون کردم دیدم میگن موقع دیدن اشک تو چشمام جمع شده بود...هه؟!!!شایان برمنیک؟!!!!!!
بعد رفتیم موزه هنر های معاصر >>>>>>>>>>>>تو یک کلمه باس بگم هیچی نفهمیدیم؟!!!!!!!!!۱
فقط با بچه ها راه میرفتیم جلو تابلو ها الکی شکلک در میاوردیم مثلا کلی حالیمون شده؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و داریم برای هم تحلیل می کنیم؟!!!!چند جا هم از گایدر اونجا سوال کردیم چیه اون که توضیح داد ۵ دقیق بعد من شروع می کردم توضیح دادن مردم جمع میشدن عینهو گاو نگام می کردن؟!!!!!!!!!!!!!!۱۱ خلاصه خیلی خوش گذشتوووووووو تو اتوبوسم ته اتوبوس پانتومیم بازی کردیم...خیلی اردو علمی خوبی بود؟!؟!!!!!!
والا حرف زیادی برا گفتن ندارم فقط دلم تنگتون بود...همینطور که الآن تنگه...کلا شخصیت مزخرفی دارم...تعجب می کنم حال بقیه چطور از شخصیت من بهم نمی خوره...من که جای بقیه بودم با خودم قطع رابطه می کردم...والاااااااااا...
---------------------------------
آمد غروب و باز دل تنگ من گرفت
همچون دل غریب برای وطن گرفت
مرگ آنقدر به زنگی ام عرصه تنگ کرد
تا جای و جامه حالت گور و کفن گرفت
فریاد ها به گریه بدل گشت در گلو
زین بغض دردناک که راه سخن گرفت
----------------------------------------
حسین منزوی
---------------------------------------
دوستتون دارم...
اما نه همتون رو...
از بعضیهاتون خیلی بدم میاد...
ایران پا برجاست تا کورش زنده است...
شایان...